ش. تیر ۲۱ام, ۱۳۹۹

به گزارش گروه هنری پایگاه خبری صدای گامبرون

گفتگویی با فدریکو فلینی عصیان گر
رم، چینه چیتا، جولیتا مسینا

کاستانزینی: برای چه ریمینی را در سال ۱۹۳۸
به قصد فلورانش ترک کردی؟

فلینی: قبلا به فلورانس و رم می رفتم. به هیئت تحریریه ی هفته نامه ۴۲۰ و لاوانتوروسو، دو نشریه ی شرکت نربینی که با آن همکاری می کردم، سری می زدم. بعد از دبیرستان شش هفت ماه در آنجا ماندم و بعد در رم مستقر شدم

کاستانزینی: برای اولین بار کی به رم رفتی؟

فلینی: در سال ۱۹۳۳ با پدرم. مادرم اهل رم بود و یکی از برادرانش، آلفردو باربینی مرا با اتومبیل در شهر می گرداند و جاهای مختلف را به من نشان می داد و می گفت: «اینجا کولیزه است.»، «اینجا قصر سنت آنژ است»،
«اینجا بنای یابود گاریبالدی است.» من، مثل مدرسه، با دیدن آن ستونها و مجسمه ها و خرابه های عظیم گیج شده بودم. در کنار چشمه تروی، در پینچیو و در میدان ناونا عکس های یادگاری گرفتیم. این اولین گردشم در میان عجایب رم، دراماتیکی نیز به همراه داشت: در سردابه های تو در توی کالیکست گم شدم. راهنماها داد می زدند: « یک پسر بچه اهل ریمینی در سردابه ها گم شده!.» این کابوس پانزده دقیقه ای طول کشید.

کاستانزینی: در آن زمان که ۱۸_۱۹ سال داشتی رم به نظرت چطور آمد؟

فلینی: یکی از چیزهایی که مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد ناهنجاری عمیقی بود که در همه جای شهر به چشم می خورد. ناهنجاری عمیق یا ابتذال عمیق. ابتذال از خصلت های مشخصه رم است ولی این همان ابتذال باشکوهی است که نویسندگان لاتن،پلوت،مارسیال،و ژوونال درباره اش نوشته اند. این ابتذال ساتیریکن پترون است. ابتذال، نوعی رها شدن است. پیروز شدن بر ترس ناشی از بدسلیقگی و پیروز شدن بر میل شباهت پیدا کردن به آدم های درست و حسابی. برای کسانی که این شهر را با هدف توصیف آن به صورتی خلاقانه نگاه می کنند، ابتذال نوعی توانگری است، یکی از جنبه های جادوی رم است. ولی رم از همان اول به نظرم شهری آشنا، گرم و دوستانه آمد. شاید به این دلیل که مادرم اهل رم است.

کاستانزینی: وقتی به رم رسیدی در کجا زندگی می کردی؟

فلینی: ویا آلبالنگا در اتاق مبله ای که پدرم از طریق دوستان ریمینی برایم پیدا کرده بود.

کاستانزینی: آلدوفابریزی، هنرپیشه بزرگ فیلم رم، شهر بی دفاع ساخته روسلینی گفته بود که در خیابان سانیو زندگی می کردی، نه در خیابان آلبالنگا و قبل از آن مدتی طولانی در خانه ی او در خیابان رژمانیکو نزدیک سن پیر.

فلینی: بله، بله. نزدیک واتیکان هم زندگی کردم. وقتی کمی پول داشتم با کالسکه به خانه بر می گشتم. گاهی کنار درشکه چی می نشستم که از نمای کلیساها، پلها، مجسمه های روی پلها، سر درهای قصرها لذت ببرم. گاهی از درشکه چی می خواستم مرا به سن پیر ببرد. این محل همیشه مجذوبم کرده است. کلیسای سن پیر دارای نوعی سبکی تقریبا غیر مادی است که در هیچ معماری دیگر نمی توان یافت. من امکان کالسکه سوار شدن گاه به گاه را به این دلیل داشتم که از طریق مقاله ها، مصاحبه ها، داستان های کوچک و کاریکاتورهایی با مصاحبه های پیکولو و مارک اورلیور و چند مجله دیگر همکاری می کردم.

کاستانزینی: اما رینالدو جلنگ می گوید وقتی در سال های ۱۹۳۸_۳۹ با هم آشنا شدید تو حتی آنقدر پول نداشتی که دوتا کوفته سیب زمینی بخری.

فلینی: خوب، وقتی با او آشنا شدم تازه به رم رسیده بودم. هر دو به مجله مارک اورلیو می رفتیم بلکه یک مقاله کوچکی، یک نقاشی یا کاریکاتوری در آن چاپ کنیم.

کاستانزینی: او تعریف می کند که در حالی که مشغول تماشای یک ظرف کوفته ی سیب زمینی داغ در داخل ویترین رستورانی در خیابان رجینا النا نزدیک ساختمان هیئت تحریریه مارک اورلیو بوده است تو ناگهان مثل یک سکه ی سیاه دراز، مثل یک شبح، به او هجوم برده ای و با اینکه هرگز او را ندیده بودی به او گفته بودی: « چقدر پول داری؟ من آن قدر پول دارم که فقط یک دانه از اینها بخرم. تو چه؟.»

فلینی: در آن موقع ما در خیابان رجینا النا یعنی همین خیابان فعلی باربرینی نبودیم بلکه نزدیک «مسافرخانه» بودیم و آن رستوران هم کانپا نام داشت.

کاستانزینی: بعد جلنگ به تو جواب داده که قیمت کوفته ها شش شاهی است و او آنقدر پول دارد که چهار کوفته بخرد. ولی وقتی وارد رستوران شدید تو به او گفته ای که پولت را پیدا نمی کنی و احتمالا آن را درکت دیگرت گذشته ای. او از تو پرسیده: « تو کت دیگری هم داری؟.» و پول چهار کوفته را داده. دوتا برای تو، دوتا برای خودش. این قضیه حقیقت دارد؟

فلینی:بله، درست است. مثل ماجرای چارلی چاپلین و بوستر کیتون است. ولی بعدش او را میلیاردر کردم. به خود او و دو پسرش آنتونلو و جولیانو در فیلم هایم کار دادم. به پسر اولی او به عنوان دکوراتور و دومی به عنوان نقاش.

کاستانزینی: جلنگ تعریف می کند که شما شبها هتل ها را ترک می کردید، بدون آن که صورتحساب را بپردازید.

فلینی: کی و کجا؟ روزی که ما با هم آشنا شدیم، من با استفانو وانزینا که بعدها کارگردان شد و نامش را استنو گذاشت قرار داشتم. او در آن موقع منشی هیئت مدیره مجله مارک اورلیو بود که بزرگ ترین طنز نویسان زمان مثل انریکودستا،جیووانی موسکا،ویتوریومتز،مارچلو مارچزی، و روجرو ماکاری برای آن کار می کردند. و من از طریق وانزینا شروع کردم به طور مرتب با مارک ارلیو همکاری کردن. جوک می نوشتم،سوژه ها و سناریوهایی برای ماکاریو و آلدونای هنرپیشه می نوشتم، یا برای رادیوی ایتالیا چیزهایی می نوشتم.

کاستانزینی: اما این جریان که مربوط به خیلی بعد است. جلنگ تعریف می کند که روزی او با تو، روجروماکاری سناریست، لوئیجی گارون روزنامه نگار و یکی دیگر از دوستانتان برای غذا خوردن به رستورانی در مرکز رم ، خیابان بسچتو رفته اید و همه می دانستید که هیچ کدام یک شاهی در جیب ندارید. آیا درست است؟

فلینی: بله، ما به رستوران هایی می رفتیم که به طور غریزی می دانستیم می توانیم آنجا غذا بخوریم بدون این که صاحب رستوران پلیس برایمان صدا بزند. آن روز هم در رستوران خیابان بوسچتو هیچ کدام جرئت نداشتیم به صاحب رستوران بگوییم یک شاهی نداریم. نزدیک ساعت ۴ بود که تصمیمم گرفتیم کاغذی برایش بنویسیم: « ما پنج برادریم ولی حتی یک لیر هم نداریم.»
صاحب رستوران که به مرد چاق فیلم های چارلی چاپلین شباهت داشت بعد از اینکه کاغذ را خواند از ما پرسید: « می خواهید برای شام هم بمانید؟»

کاستانزینی: جلنگ باز هم تعریف می کند یکی از هتل هایی که شب از آن فرار کرده و چمدان هایتان را از پنجره با طناب خارج کرده اید، هتل اسپریا در خیابان ناسیونال بوده است؟

فلینی: راستش را بخواهید این یکی را به خاطر ندارم. ولی تکرار می کنم که از طریق وانزنیا، فابریزی و پیتروتلینی سناریست بود که من برای سینما و رادیوی ایتالیا شروع به کار کردم.

کاستانزینی: فابریزی تعریف می کند که شبها او را تا در خانه اش در خیابان سانیو همراهی و وادارش می کرده ای هر چه در روز برایش اتفاق افتاده است، تعریف کند. آن وقت از حرف هایش در سوژه ها و سناریوهایت استفاده می کردی؟

فلینی: کدام یک ار حرف هایی را که فابریزی می زد می توانستم در سوژه ها و فیلم هایم بگنجانم؟

کاستانزینی:مثلا بیلاخی که آلبرتوسوردی در فیلم ولگردهای تو حواله داده بود: «بگیر» او
می گفت این حرکت را واقعا او انجام داده. داشته به مجلس عروسی می رفته. که کارگرها سر راهش بوده اند و او به سوی آنها بیلاخی فرستاده و گفته: «بفرمایید، کارگرها!» تعریف می کرد که آن ها هم با بیلهایشان او را دنبال کرده بودند و او مجبور شده بود خود را در یک مزرعه گوجه فرنگی پنهان کند.

ادامه دارد.
نوشته: کاستانزو کاستانزینی
ترجمه: آناهیتا قبائیان
گزینش: سعید عامری سیاهویی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس