چ. مهر ۳۰ام, ۱۳۹۹

نگاهی به تئاتر “کِشند سرخ، کُشند عشق”

1 دقیقه خوانده شده

به گزارش پایگاه خبری صدای گامبرون 

برخی عنوان ها حرف زیادی برای ما دارند و بیانگر چیزی هستند که از پشتوانه تحلیل کنش برخوردارند. محیط زیست به دليل دخالت بيش از اندازه انسان، در بحران است و ششمین رخداد انقراض بزرگ زمین در اثر مرتبط شدن دو پدیده ی گرم شدن جهانی کره ی زمین بر اثر پارگی لایه ی اُزون و کشند سرخ، بنا بر فرضیه ی هامون پروانه در راه است. به موازات شدت گرفتن کِشند سرخ و تخلیه شهر، رابطه ی زناشویی هامون و گندم نیز به نقطه ی بحرانی می رسد و کُشند  عشق نیز رخ می دهد. 

اینبار یک نویسنده و کارگردان جوان با نگاه ریزبینانه اش سعی بر آن دارد که کاستی ها و معضلات، دردها و آشفتگی ها، مصیبت ها و رنج هایی که مثل یک دمل زیر پوست طبیعت و انسان پنهان است به تصویر بکشد. 

آری ما از بعضی از اتفاقات به ظاهر ساده و معمولی، به راحتی می گذریم. این گذر ساده، گاهی بافت و هسته ی اصلی زیست محیطی ما را نشان می گیرد که چون دیر شود هیچ گاه قابل جبران نیست.

هنر از پیداییش انسان تا بحال زبان گویایی بوده است که به آگاهی می انجامد. بخصوص هنرهای نمایشی که مخاطب بصورت مستقیم با عوامل اجرایی اش در ارتباط است و لحظه به لحظه حالت های مختلف یک بازیگر را در انتقال اندیشه دنبال می کند. 

“کِشند سرخ، کُشند عشق” نوشته ی گلنساء زارعی هنرمند خوب استان و شهر بندرعباس، همانطور که از اسم این نمایشنامه پیداست سعی در تلفیق دردهای محیطی با رنج های انسانی دارد. درد و رنجی که بازخورد مستقیم ایجاد می کند و جامعه ای به بزرگی جهان درگیر آن می شود. حال به تصویر کشیدن این معضل، نیاز هنرنمایی هنرمندی ست که خود را در کالبد این دردها حس کند و به موازات آن همزادپنداری شود.

دست یافتن به ایده، ایده ای اثرگذار، هم سخت است هم آسان. نیاز نیست همیشه وامدار متون و نمایشنامه های گذشته بود. اگر کمی با دقت به اطراف خود نگاهی بیندازیم خواهیم دید چطور ایده تراوش میکند از فضایی که در آن زندگی میکنیم و گلنساء زارعی با دو اثر اخیری که از او دیدم نشان می دهد چطور دردهای اجتماع و محیط زیستش را با نگاهی زنانه و شاعرانه به تصویر می کشد. شاید به دلیل اینکه شاعراست در خلق فضاهای حسی و شاعرانه با تلفیق تصویر، دیالوگ، نور و موسیقی در چیدمانی مناسب موفق است. به نظر می رسد به دنبال زیبایی شناسی خاصی ست که در پی دادن مشخصه هایی به اجراست که مال خودش باشد مثل استفاده از چادر که در اینجا هم چادر است هم نیست. بیشتر از آن که چادر باشد، دریاست، آلودگی ست، درد است. انتخاب مناسب و هوشمندانه تصاویر و شعر لورکا که گاهی با چادر دو رنگ سرخ – آبی تلفیق می شود، حرف های نگفته در دیالوگ را تکمیل میکند و نشان می دهد چقدر این اثر دغدغه جهان پیرامون خود را دارد و انواع آلودگی ها را، آلودگی های خانوادگی، زیست محیطی و سیاسی را به چالش میکشد: صید کشتی های چینی، ورود انواع فاضلاب ها به ساحل و ورود فاضلاب بدخلقی خودخواهی به خانواده، پسماندهای انسان مدرن، کودکان زباله گرد و…

نویسنده جوان و خوش آتیه ما با زیرکی علت ها را بررسی کرده و معلول هایی که در این فرایند اتفاق می افتد به قلم آورده است. وقتی حرف از زباله ها و پسماندهای دریایی می زند، ثابت می کند که انعکاس دردآور آن برمیگردد به محیط، به جانداران، و در نگاهی جزئی تر به انسان که هسته ی اصلی این کره را تصاحب شده و خودش خواسته یا ناخواسته آن را، حتی خود را به ورطه ی نابودی می کشد. وقتی گاها جدال ها و ناملایمتی ها ظاهرا بدون دلایل خاص، کانون گرم خانواده را هدف می گیرند؛ وقتی رفتارها غیرقابل تحمل می شوند؛ وقتی ماهی ها و موجودات دریایی و زباله گردها و غیره و غیره در یک فرایند غیر قابل تصور تلف می شوند، یک کِشند تلفیقی اتفاق افتاده است که علت و معلول ها دایره وار به هم مربوط اند و نویسنده- کارگردان در جزئیاتی با ابزاری حسی و دیداری چون تئاتر، آن را به ما می فهماند که تغذیه و عوامل های محیطی در رفتار و کردار، کِشند را از ساحل به خانه ها رسانده است که گاهی عشق و همدلی در تیررس این معضل قرار می گیرد که امکان ضعف یا حتی کشته یا مصلوب شدن آن هست.

هامون و گندم هر دو دغدغه محیط زیست دارند و می خواهند آن را از آلودگی نجات دهند اما آلودگی وارد قلب و روح و هوای خانه آن ها شده و هر بار با تاکید مناسب و ساده نویسنده مواجه می شویم ک چطور سر میز غذا، تنفس این آلودگی گسست و مرگ مراوده را بوجود می آورد. اینکه درون کنش نقطه تاکید به کجا هدایت میشود، جالب است. چالش خوبی ست و ما را به تفکر وا می دارد که آیا محیط زیست بر زندگی انسان تاثیر دارد یا انسان بر محیط زیست؟! آیا این اثر هشدار به تخریب محیط زیست است یا هشدار به تخریب روابط انسانی؟! و یا هر دو؟ این تلفیق و این نگاه جالب و زیباست. هامون تلاش می کند محیط زیست را ، دریا را، زمین را نجات دهد اما در رابطه اش با گندم، زمین را، هوا را، ماهی را از او می گیرد. گندم نیز بی تقصیر نیست و بدیهی ترین چیزها را از هامون دریغ میکند. 

یک تماشاگر با دیدن این نمایش به فکر فرو می رود، می اندیشد که همه چیز آنطور که او فکر می کند عادی نیست و در پس این دریای آرام، طوفان مستتری هست که موجب لغزش و نگرانی می شود. پس سعی می کند رفتار خود را اصلاح کند، به طبیعت احترام بگذارد، صحیح بنوشد و سالم بخورد و مراقب خلق و خوی خود باشد.

پرداخت به این مقوله و وارد شدن به جزئیات وقت ها و پیگیری های وسیعی می طلبد اما من به این نویسنده و کارگردان جوان از دیدگاه خود تبریک می گویم که با درایت تمام سعی بر آن داشته است که گوشه ای از این دردهای خفته ی جهانی را در قالب تئاتر به ما گوشزد کند و بگوید که گاهی بی خیال شدن و بی تفاوت بودن، هیچ دردی را درمان نمی کند بلکه باید برای تداوم هستی کوشا بود، چاره اندیشید و عمل کرد.

به امید موفقیت های بیشتر

یعقوب سهوزاده ” زلال”

 شاعر و نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس