ی. آذر ۹ام, ۱۳۹۹

نگاهی به فیلم مادر/ به بهانه ی علی حاتمی

1 دقیقه خوانده شده

علی حاتمی همواره از دو سو نقد و بررسی شده است. دسته ی مخالف که او را بزرگترین تحریف کننده ی تاریخ ایران میدانند و دسته ی موافق که فرهنگ ایران را به او مدیون!

حاتمی اما فارغ از این دو وجهه بی سود، فیلمسازی است با آثاری متنوع. از حسن کچل و بابا شمل که اولین موزیکال های سینمای ایران اند تا فیلم قیصر گونه ی طوقی. در میان این گوناگونی اما وجه اشتراکی هست: دقت و توجه به بافت خانواده. خانواده ای سنتی که حضور “مادر” بهانه ی روایت فیلم است.

۲۳ مرداد ماه زاد روز علی حاتمی بهانه ای است که به دیدار آثارش برویم. به همین جهت در شماره ی پیش رو نوشته ی شهید آوینی را به عنوان آغازگر این یادمان خواهیم داشت. شماره آتی ندای هرمزگان اما به بررسی فیلم های علی حاتمی از دیدگاه هنرمندان سینمای هرمزگان خواهد پرداخت.

باید گفته شود که نوشتار این شماره پیشتر در سایت شهید آوینی به نشر رسیده است.

محمدرضا رکن الدینی- ندای هرمزگان

 

 

مادر

 

کارگردان: علی حاتمی

باید منتظر باشیم که همه، روزی به زج زدن بیفتند. باز هم آقای « علی حاتمی » و در مشغولی های خسته کننده اش؛ دلبستگی اش به عهد قجر و آت و آشغال های صندوق خانه های متروک وآدم هایی نیست آبادی، اما با بزک واعی و دیالوگ های پر تکلف و حکاکی شده ای که حتی برای رعایت جناس و قافیه کج و معوج شده اند، آن هم از دهان تیپ های تصنعی که این کلمات در دهانشان زیادی می کند… این کلمات در دهان همه زیادی می کند و من نمی دانم که اصلاً این طرز نوشتن و حرف زدن اگر به درد سینما و تئاتر نخورد، به چه درد دیگری ممکن است بخورد!

باز هم داستان به نحوی به همان روزگار نه چندان دوری باز می گردد که تهران قدیم در سرازیری مست  فرنگ شدن افتاده بود؛ اول آدم ها و بعد اشیا… عهد قجر آخرین دوره اضمحلال تاریخی این قوم است پیش از سلطه تمام عیار شیطان پیر… و نمی دانم آن آشی که در سفارت انگلیس پخته بودند چه معجونی بود که همه را « آشخور » کرد، غیر از روزه دارها را! کفر فرنگی مثل آسفالت سیاه داشت همه کرت ها و مزارع سر سبز را می پوشاند تا راه اتومبیل را هموار کند و از آن بدتر، آدم ها را بگو که هفتاد و دو رنگ شهر فرنگ آن قدر در خط و خال کراواتی که گریبان گیرشان شده بود غرق شده بودند که سر ریسمان را نمی دیدند که در دست کیست!

دلبستگی به این دوره چه معنایی می تواند داشته باشد؟

روشنفکران این دیار لااقل با ما مردم در عشق به ضریح و پنجره های فولاد، آجر قرمز و بهار خواب و حیاط و کاشی های آبی و گلدان های سفالی و یاس و اقاقیا و اطلسی و قرنفل و شمعدانی در باغچه های دور حوض های پاشویه دار و تخت های چوبی و قالی و گلیم شریکند و فقط تفاوت ما با آنها در آنجاست که ما با این اشیا و در این فضاها زندگی کرده ایم، جان خود را لعاب آبی کرده ایم و بر سفال ها زده ایم، روح خود را به پنجره های فولاد امامزاده ها دخیل بسته ایم، عشق های جوانی مان بوی گل یاس و شب بو می داده است و بعد خانه بختمان را با آجر قرمز ساخته ایم و در حوض های پاشویه دار وضو گرفته ایم و بر سجاده هایی از گلیم نماز خواند ایم، اما این آقایان و خانم ها با همه این اشیا و فضاها، مثل توریست های وارفته، پیوندی نوستالژیک داشته اند. در مغرب زمین نیز روشنفکران دلبسته اشیای عتیقه اند و خودشان هم نمی دانند که چرا؛ خودشان هم نمی دانند که در اشیای کهنه به دنبال آن روحی می گردند که هر چه زمان بیش تر می گذرد و زالوی تکنولوژی بیش تر و بیش تر خون گردن آدم را می مکد، مثل فانوسی که نفتش تمام شده، دارد می میرد. آدم هم آدم های قدیم! ما خودمان را در گذشته ها جا می گذاریم و می گذریم و این نوستالژی شاید آن غم غربتی باشد که آدمیزاد از دوری خودش دارد. بگذریم که روشنفکران ما فقط ادایش را درمی آورند…کاشکی این اداها واقعیت داشت! حتی یک فحش واقعی بهتر است از هزار سلام دروغکی!l

آن مادر قاجاری که همه نمازهای صبحش را بعد از طلوع  آفتاب می خواند مادر ما نیست. پس مادر کیست؟ شاید مام وطن باشد که جوجه هایی ناقص الخلقه به دنیا آورده و حتی در میان آنها یک تخم غاز هم پیدا شده است دشداشه پوش و لچک به سر، که قدقد شاعرانه ای دارد و در عین حال، زورش حتی بر زهتاب ها هم می چربد!

شخصیت ها وصله های ناجوری هستند دوخته شده به یک لحاف چل تکه… کسی نیست بپرسد مگر لحاف دوزی چه اشکالی دارد! هیچ. یاد « هزار دستان » افتادم، با آن پراکندگی ناشیگرانه در پرداخت و « حاجی واشنگتن » با آن میزانسن هایی که یا اولش جور بود آخرش در می رفت و یا اولش ناجور بود، آخرش درست می شد و باز هم همان دیالوگ های پرتکلف و پر ادا که برازنده هیچ دهانی نیست. لچک به سر فیلم « مادر » هم مثل همان سرخپوست فیلم « حاجی واشنگتن » بود؛ یک قارچ بدون ریشه، یک خیال خام ناپرورده.

در میان جوجه های ناقص الخلقه ماکیان وطن، یک صندوقدار عارف مسلک هم بود که سعی می کرد همه اش کلمات قصار بگوید: « شبش را باید بی چراغ روشن کرد خان داداش »، خطاب به زهتابی که قاعدتاً نمی توانست بین این حرف های عطر زده با روده های بوگندوی گوسفند تفاوتی قائل شود. و اگر عرفان با صندوقدار بانک جمع شود، لابد همه این تاریخ هزار ساله ما کشکی است که در آش مشروطه ریخته اند! روشنفکران این دیار از همه چیز فقط به نوع « لائیک » اش علاقه دارند؛ رمان لائیک، نقاشی لائیک… و حتی « عرفان لائیک ». و البته در ایماژهای شعر  سپید، بر خلاف واقعیت، همه کلمات و معانی متناقض را می توان با یکدیگر جمع کرد. یادتان هست درست در بحبوحه جنگ، یک راهب غرب زده بودایی (!)، بی خبر از همه جا، آمده بود و هر از گاهی روی یک طبل کوچک می کوبید تا خداوند صلح را میان ما و بعثی های جنایتکار برقرار کند؟! فکر می کردم فقط راهب های غرب زده بودایی این همه از ما دور هستند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس