پ. اردیبهشت ۲ام, ۱۴۰۰

پایگاه خبری صدای گامبرون

سناریوی این اجرا را ژولیوس سلواکی،شاعر بزرگ رمانتیک لهستان،بر اساس نمایشنامه ای از کالدرون دلابارکا، نویسنده ی اسپانیایی قرن هفدهم نوشته است.با این همه کارگردان نمی خواهد همیشه شاهزاده را آن طور که هست اجرا کند؛ بلکه می خواهد بینش خاص خود را به نمایشنانه القا کند. ارتباط میان سناریوی کارگردان و متن اصلی مانند ارتباط میان یک اجرای موسیقایی و نُت_نوشته های آن است.

در صحنه اول،اولین زندانی با شکنجه گرانش همکاری می کند.ابتدا او را روی یک تخت آیینی می خوابانند و به شکلی سمبولیک اخته اش می کنند. سپس اونیفورم به تنش می کنند و او هم «یکی از ما» می شود. کل نمایش بررسی پدیده ی «مقاومت» است. مقاومتی که در قدرت نمایی،شجاعت و بزرگ منشی متجلی نمی شود. زندانی دومشاهزاده با تکیه بر یک روش روانی بسیار والا، تنها با انفعال و مهربانی با کسانی که دوره اش کرده اند و به چشم حیوانی عجیب نگاهش می کنن ، مقابله می کند. به نظر می رسد در برابر اعمال پست و زشت کسانی که دوره اش کرده اند هیچ مقاومتی نمی کند و حتی با آن ها حرف هم نمی زند. انگار، اصلا آن ها را به حساب نمی آورد. او نمی خواهد یکی از آن ها باشد.به این ترتیب، دشمنان شاهزاده که فکر می کنند او را در پنجه ی قدرت خود گرفته اند، هیچ تسلطی بر او ندارند. شاهزاده به شکنجه های آن ها تن می دهد، اما استقلال و اصالتش را تا سر حد رسیدن به خلسه حفظ می کند.
صحنه و تماشاگران نسبت به یکدیگر و وضعیتی دارند که تماشاگر را به یاد چیزی می اندازد که هم به میدان مبارزه شبیه است و هم به سالن تشریح.می توانیم فکر کنیم که نبرد گلادیاتور ها در روم باستان را می بینم، یا یک عمل جراحی را. مانند عمل جراحی ای که «رامبراند» در تابلوی «کالبد شکافی دکتر تولپ» به تصویر کشیده است.
افرادی که شاهزاده را دور کرده اندجماعتی دیوانه و عجیبلباس رسمی و شورت پوشیده اند و پوتین ها را بر عکس به پا کرده اند تا نشان دهند از کاربرد قدرتشان لذت می برند و به قضاوت خودبه خصوص وقتی پای فردی از رده ای دیگر در میان است ایمان دارند. شاهزاده پیراهنی سفید به تن دارد. سمبول ساده ای از اصالت، او شنل قرمزی بر دوش دار. که به وقتش تبدیل به کفن خواهد شد. در پایان اجرا،شاهزاده برهنه است و جز هویت انسانی اش چیزی برای دفاع از خود ندارند.
احساسات خصمانه ی این جماعت نسبت به شاهزاده یکسان نیست. این احساسات بیشتر بیان حس تفاوت و بیگانگی است که با گونه ای شیفتگی در هم آمیخته است و این آمیزش به خودی خود امکان بروز واکنش های بسیار متفاوت،از خشونت گرفته تا پرسش را فراهم می آورد.در پایان نمایش، هر یک از آن ها می خواهد شاهزاده را برای خودش بردارد. انگار بر سر شی ء با ارزشی دعوا می کنند. در این فاصله،قهرمان همواره با تناقض هایی بی پایان روبه رو است و کاملا در اختیار دشمنانش قرار دارد. یک بار پس از شکنجه، شکنجه گران که شاهزاده را تا سر حد مرگ شکنجه کرده اند، از کار خود پشیمان می شوند و بر اقبال بد او اشک می ریزند.پرندگان شکاری خود به کبوترانی بدل می شوند.
سرانجام، شاهزاده که شکنجه شده و به طرز احمقانه ای تحقیر شده است، خود به سرودی زنده در ستایش وجود انسانی بدل می شود. خلسه ی شاهزاده رنجی است که او جز با عرصه ی خود بر حقیقت نمی تواند آن را تاب آورد؛ همان طور که در عشق بازی انسان خود را به حقیقت عرضه می کند. این جا هم،به شکلی کم و بیش متناقض نما، نمایش کوششی است برای گذار از وضعیت تراژیک. تلاشی مبتنی بر کنار زدن جنبه ی تراژیک.
کارگردان بر این باور است که حتی با تغییر در متن اصلی کالدرون، چیزی از معنای عمیق نمایش نامه کم نشده است.نمایش ترانهشی است از تناقض های عمیق و برجسته ترین ویژگی های دوره ی باروک. مانند جنبه ی رازبینانه و موسیقی این دوره و ستایش آن از امور ملموس و روح باوری اش. همچنین این نمایش تمرینی است که امکان بررسی شیوه ی گروتفسکی را فراهم می کند. همه چیز در بازیگر جریان دارد،در جسم و جان و صدایش.

کارگردان: یرژی گروتفسکی
نویسنده: ژولیوس سلواکی
طراح لباس: والد مارکریژیر
طراح صحنه: یرژی گورافسکی

ترجمه مقاله: کیاسا ناظران
انتخاب: سعید سیاهویی


1 دیدگاه برای “همیشه شاهزاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *