مخمل آبی

به گزارش پایگاه خبری صدای گامبرون: در صحنه اى از این فیلم، پسر جوانى (جفرى) درکمد پنهان مى شود تا بیمار دیگرآزارى (فرانک) وارد خانه شود و به دخترى (دوروتى) تعرض کند که ساکن خانه است. آپارتمان درونى از آن مکان هاى جهنمى است که به وفور در فیلم هاى لینچ دیده مى شود. جایى […]

به گزارش پایگاه خبری صدای گامبرون:
در صحنه اى از این فیلم، پسر جوانى (جفرى) درکمد پنهان مى شود تا بیمار دیگرآزارى (فرانک) وارد خانه شود و به دخترى (دوروتى) تعرض کند که ساکن خانه است.
آپارتمان درونى از آن مکان هاى جهنمى است که به وفور در فیلم هاى لینچ دیده مى شود. جایى که ظاهراً همه کمرویى هاى اخلاقى یا اجتماعى کنار مى روند و هر چیزى ممکن مى شود. در چنین مکان هایى با نازل ترین روابط جنسى، انحرافات و عمیق ترین سطح از امیال مان، که حتى خودمان حاضر به قبولش نیستیم مواجه مى شویم. از چه دورنمایى باید چنین صحنه اى را ببینیم؟ این صحنه را از دید کودکى تجسم کنید که در کمد یا پشت درى مخفى شده و شاهد معاشرت پدر و مادر خود است. او هنوز چیزى در این باره نمى داند، حتى جنسیت را نمى شناسد. تمام چیزى که مى داند همان چیزهایى است که مى شنود؛ نفس کشیدن هاى عجیب و عمیق، اما تلاش مى کند اتفاق را تصّور کند.
در همان ابتداى مخمل آبى، پدر جفرى بر اثر سکته قلبى زمین مى خورد. بنابراین اختلالى در نظام قدرت والدین خانواده پیش مى آید. صحنه آپارتمان دوروتى مثل این است که جفرى، زوج والدین خشن، دوروتى و فرانک، را به عنوان مکمل تخیل خود براى جبران کمبود توان والدین واقعى خود تجسم کند. فرانک، نه فقط به وضوح عمل مى کند، که زیاده روى هم مى کند. انگار به شکلى مضحک، ایما و اشارات زیادى هم دارد و فریاد هاى بى دلیل هم مى زند که چیزى را مخفى کند. البته، نکته در همین امرِ بدوى است؛ قانع کردن ناظر نامرئى بر ناتوانى پدر؛ لاپوشانى ناتوانى پدر. بنابراین، راه دوم براى خواندن این صحنه، نمایشى دیدن آن است، نمایشى که به شمل مضحکى خشن است و پدر برپا کرده است که پسر را بر نیرومندى خود، بر فرابالقوگى خود قانع کند. راه سوم این است که بر خود دوروتى تمرکز کنیم. البته بسیارى از فمینیست ها بر خشونت و سوءاستفاده علیه زنان در این صحنه صحّه گذاشته اند؛ که چگونه از شخصیت دوروتى سوءاستفاده شده است. مسلماً ایت بُعد در این صحنه وجود دارد. اما فکر مى کنم شخص باید به تعبیرى تکان دهنده تر و عکس جهت هم بیندیشد. اگر مسئله مرکزى این صحنه را منفعل بودن دوروتى ببینیم چه مى شود؟ اگر کارى که فرانک انجام مى دهد نوعى رفتار ناامیدانه و مضحک اما به هرحال تلاشى براى کمک به دوروتى باشد که او را از رخوت بیرون کشیده، به زندگى بازگرداند، چه؟ بنابراین، اگر فرانک، تخیل هرکسى باشد، شاید تخیل دوروتى هم باشد. اینجا نوع غریبى از سد تخیل متقابل وجود دارد که نه فقط در خود ابهام دارد که نوسانى میان سه نقطه کانونى ماجرا هم هست؛ چیزى که فکر مى کنم در تکان دهندگى غریب این صحنه نقش دارد.

از کتاب : سینما به روایت اسلاوى ژیژک
مخمل آبى – دیوید لینچ
نویسنده : اسلاوى ژیژک
ترجمه سعید نورى
انتخاب: سعید سیاهویی